تبليغاتX

زمزمهء دلتنگي - غروب عشق
زمزمهء دلتنگي

غروب عشق

          سلام

     به خدا نگوييد من يک مشکل بزرگ دارم . 

            به آن مشکل بگوييد من خدايی بزرگ دارم                                  

آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

غرورت را براي كسي كه دوستش داري بشكن ولي دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن

 

هر چندتا تو منو دوست دارين من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدونين اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشين  باز من يه دونه دوست دارم

 

                               مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن

سلام دوستای همیشه همراه وهمراهان همیشه مهربان

نمی دونم چه جوری از تک تک عزیزانی که منو شرمنده کرده بودن ودر جشن تولدم شرکت کرده بودن تشکر کنم .برخودم واجب دونستم با چند غزل ونثر ازتون تشکر کنم.

"این است تهفه درویش       چه کند بی نوا همین دارد "

راستی جای همه تون تو جشن واقعی خالی بود همکاران اینقد شرمنده کرده بودن که یه روز مرخصی گرفتم اسراحت کنم.یهبچه گیر داده بود از اول جشن تا آخرش رقصید والانم ول کن نیست هر موقع منو میبینه میرقصه منم دعوتش کردم بیاد تو وبلاگم تا وقتی که خسته بشه برقصه

تولدت مبارک

"تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم"

 

 

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن

عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن

عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب

 عشــق يعني تشنگي يعني سراب

 عشــق يعني خواستن و له له زدن

عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن

عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت

 عشــق يعنـي چون همـيشه باختن

 عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم

 عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم

عشق يعني؟

 

 

این مال اونهایی هستش که یادی از ما نمیکنن نه واسه شما

 

 

 

 

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب


نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

فریدون مشیری

گر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد ، مهم نيست كه او مال تو باشد. مهم اين است كه فقط باشد ؛ زندگي كند و از زندگي لذت ببرد

 

رفع زحمت

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم


در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

مریم حیدر زاده

سوگند

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
 از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نیفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
 ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
 کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او

رهی معیری

ساغر هستی

 

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
 و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
 زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
 در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست


خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
 ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
 گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
 دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست
رهی معیری

همه شما ها رو دوست دارم

به دنبال روزنه اي ميگردم در كوچه پس كوچه هاي خيال پرواز مي كنم و تنهايي خود را در لابه لاي اشكهايم پنهان ميكنم گله دارم از همه ي نيرنگها از آدمهايي كه فقط خود را مي بينند اي كاش مي شد آيينه ها را در هم شكست

افسانه ی من

 گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
 ای دختر شوریده دل مست پرست
 گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
 من مست باده می خواهم ، پست
 یک شاخه ی خشک ، زار و غمنک ، شکست
 آهسته فروفتاد و بر خک نشست
 آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
 وان خک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
 جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
 با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
 ایکاش که در دلطبیعت می مرد
 این طفل حرامزاده ، از روز الست
 صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
 تابوت خودم به گور بردم صد بار
 من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار
 افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
 مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
 من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
 تا زنده نگاهدارد افسانه ی من
 افسانه ی من تو بودی ای افسانه
 جان از کف من ربودی ، ای افسانه
 صد بار شکار رفتم دل خونین
 نشناختمت چه هستی ای افسانه

کارو

هم صدا

اگه هم صدا بودی اگه هم صدام بودی
هیچ کی حریفم نمی شد
 کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمی شد
تو اگه خواسته بودی ،‌ آخ تو اگه خواسته بودی
تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم ، عمر صدام کم نمی شد
اگه هم صدا بودی ، اگه هم صدام بودی
هیچ کی حریفم نمی شد
کوه اگه رو شونه هام بود ، کمرم خم نمی شد
اگه زخمی می شدم به دست تو مرهم بود
زخم قیمتی من محتاج مرهم نمی شد
اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمی شد
تو اگه خواسته بودی
اردلان سرفراز

و۳غزل زیبا از دوست مرحومم زنده یاد حسین منزوی

مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من

 

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا کور سوی اخترکان بشکند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد
 شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

ما می توانستیم زیباتر بمانیم
ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم
 ما می توانستیم بی شک ... روزی ... اما
 امروز هم ایا دوباره می توانیم ؟
ای عشق ! ای رگ کرده ی پستان میش مادر
 دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم
 ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست
 از نیمه های خویش دور افتادگانیم
 با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید
ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم
 چون دشنه ای در سینه ی دشمن بکاریم ؟
 مایی که با هر کس به جز خود مهربانیم
 سقراط را بگذار و با خود باش . امروز
 ما وارثان کاسه های شوکرانیم
 یک دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند
 ما عاشقان کوچک بی داستانیم

من مجنونی هستم که قصد ورود به فلسفه عشق را داشتم که ............ دریافتم با این دانش محدود و سواد اندکم تنها ادعاهای بزرگ دارم



دلتنگی های محمد(فرياد) در تاریخ بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 10:19 بعد از ظهر

|+|

http://faryad2001.blogfa.com